سردار شهید حسین دهنوی قائم مقام فرمانده گردان جندالله لشکر5نصر
قائم مقام فرمانده گردان جندالله لشکر5نصر: تا زمانی که پاهایم قدرت داشته باشند می روم، حق من یا شهادت است یا پیروزی است.
به گزارش خبرگزاری حیات، حسین دهنوی سوم فروردین ماه سال 1333 ه ش در روستای دهنو از توابع شهرستان نیشابور چشم به جهان گشود. پدر و مادرش علاقه زیادی به ائمه اطهار (ع) داشتند، به همین خاطر نام او را به نام اباعبدالله الحسین (ع)، حسین گذاشتند. کودکی پر جنب و جوش بود. دوره ی ابتدایی را در مدرسه ی دهنو در سال 1364 به پایان رساند. در سال اول ابتدایی پدرش از دنیا رفت. چون پدرش را از دست داده بود به مادرش علاقه ی زیادی داشت و سفارش می کرد که مواظب او باشند. اوقات بیکاری به مسجد می رفت و در کارهای کشاورزی به خانواده اش کمک می کرد. از همان کودکی به خاطر علاقه ی زیادش به امام حسین (ع) در مراسم سینه زنی عاشورا و تاسوعا شرکت می کرد. بسیار دلسوز و مهربان بود. اگر همسایه ای مشکلی داشت، آن را حل می کرد. گفت: «از حال همسایه نباید غافل بود.» خدمت سربازی را در شیراز گذراند. زمانی که خدمت سربازی را به پایان برد، در جریانات انقلاب قرار گرفت و به انقلاب علاقه مند شد به طوری که در تظاهرات شرکت می کرد. می گفت: «خدا کند امام هرچه زودتر به ایران بیایند و ما را از این بدبختی نجات دهند.» مردم حرف او را درست متوجه نمی شدند و به او می گفتند: «امام زمان (عج) را می گویی.» در راهپیمایی ها که شرکت می کرد، اگر مجروحی بود تلاش داشت که او را به بیمارستان منتقل کند. مردم را برای تظاهرات دعوت و خودش در صف جلو پابرهنه حرکت می کرد. اعلامیه ها و عکس های امام را پخش می نمود. در زمان ورود امام به ایران، با تعدادی از دوستانش برای استقبال از ایشان به تهران رفت. او علاقه ی زیادی به امام داشت. با این که پول نداشت، اما وام گرفت و به پیشواز امام رفت. در سال 1362 و در بیست و دو سالگی با خانم شهربانو خادم پیمان ازدواج بست که مدت زندگی مشترک آن ها چهار سال و ثمره ی این ازدواج دو دختر به نام سمانه و فاطمه می باشد که به ترتیب در سال 1358 و 1360 متولد شدند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل کمیته و سپاه و ورود به این دو نهاد فعالانه به خدمت مشغول شد. او جزو فعال ترین افراد سپاه بود. آرام و قرار نداشت، حتی زمانی که موقع استراحتش بود. می گفت: «ما وارث خون هزاران شهید به خون غلتیده هستیم. ما رسالت سنگینی بر دوش داریم. باید همچون آن ها کار کنیم و همانند آن ها به شهادت برسیم.» منافقین و ضد انقلاب بارها و بارها قصد ترور او را داشتند، ولی موفق نمی شدند. حتی به او گفته بودند: «لباس سپاهی را از تنت بیرون بیاور وگرنه تو را می کشیم.» در جواب به آن ها می گفت: «چه افتخاری بالاتر از این که در راه خدا قدم برمی دارم و خالصانه تلاش می کنم. اگر مرا بکشید، من قربانی راه اسلام و امام هستم و لباس سپاهیم کفن من خواهد بود.» او آن قدر فعال و با ایمان بود که در سپاه به «چریک سپاه» معروف بود. و هرکس می خواست بهترین فرد را در سپاه معرفی کند، می گفتند: «دهنوی چریک سپاه است.» از اولین روز تشکیل بسیج در نیشابور به عنوان مربی به آموزش بسیجیان پرداخت. با شروع جنگ تحمیلی جهت دفاع از اسلام و انقلاب به جبهه های حق علیه باطل شتافت. می گفت: «جنگ تحمیلی، جنگ اسلام و کفر است. و باید جهت دفاع از اسلام، امام و آرمان های انقلاب بپاخیزیم.» برای یاری کردن امام به جبهه رفت. او به خودش اجازه نمی داد که هموطنانش در زیر خمپاره باشند و او در خانه راحت بنشیند. برای یاری کردن همنوعانش در غرب کشور به آن مناطق رفت. می گفت: «ابتدا باید دشمن را از خاک کشور بیرون و از انقلاب و ناموسمان دفاع کنیم و بعد شهید شویم.» او در درگیری های کردستان و گناباد شرکت داشت. در کردستان معاون و در کاخک گناباد به عنوان مسئول شناسایی بود. با تعدادی از رزمندگان ( از جمله سردار شوشتری ) برای انجام عملیات به آن منطقه رفت و عملیات با موفقیت انجام شد. در سال 1359 که به جبهه اعزام شد ابتدا مسئول آموزش رزمندگان و سپس فرمانده ی گردان و در پشت جبهه نیز مسئول آموزش نیروهای بسیجی بود. به روستاها می رفت و برای جبهه نیرو جمع می کرد و به آن ها آموزش می داد. حسین دهنوی تقدس و اهمیت خاصی برای کلاس های آموزشی خود قایل بود. همیشه با وضو در سر آن کلاس ها حاضر می شد. هنگامی که خواهر شهید او را از رفتن به جبهه منع کرد، بسیار ناراحت شد و گفت: «شما باید مردم را تشویق به جبهه کنید، نه این که جلوی رفتن مرا بگیرید.» دو ، سه مرتبه به مناطق جنگی اعزام شد. هنگامی که به او گفتند: «تو چند مرتبه رفته ای و حقت را ادا کرده ای.» گفت: «تا زمانی که پاهایم قدرت داشته باشند می روم، حق من یا شهادت است یا پیروزی است.» او جوانان را برای رفتن به جبهه تشویق می کرد. می گفت: «جبهه ها را خالی نگذارید.» به عنوان مسئول آموزش سپاه چون به وجود او نیاز بود، اجازه ی رفتن به جبهه را به او نمی دادند. بسیار التماس و خواهش کرد و حتی سرش را محکم به در کوبید که مافوقش اجازه ی رفتن او را داد. با نیروهای تحت امر خود با مهربانی رفتار می کرد و همه را شیفته ی خود کرده بود. محمدعلی دهنوی می گوید: «در پادگان آموزشی با نیروهای آموزشی برخورد نزدیک داشت. نیروها شیفته ی او بودند. زمانی که نیروهای آموزشی سپاه عازم جبهه بودند، او قصد رفتن به منطقه ی جنگی را داشت که با مخالفت مسئولین مواجه شد. او جلوی ماشین دراز کشید و گفت: اگر به من اجازه رفتن ندهید باید ماشین از روی من رد شود. با این کار توانست اجازه را از فرمانده ی سپاه بگیرد.» رمضانعلی دهنوی ( همرزم شهید ) می گوید: «نیروهای عراقی با حمله مجدد قصد گرفتن شهر بستان را داشتند. در تنگه ی چزابه شهید دهنوی، رزمندگان را جمع کرد و گفت: عزیزان زیادی را از دست داده ایم که بستان آزاد شود. حالا نوبت ماست که مقاومت کنیم که دوباره سقوط نکند. آن ها بسیار مقاومت کردند و تعدادی شهید شدند تا این که نیروهای کمکی از راه رسیدند. به خاطر مقاومتی که شهید دهنوی در تنگه چزابه داشت، تپه های چزابه را به نام شهید دهنوی نام گذاری کردند. او به عنوان مربی اخلاق و احکام برای تمام بسیجیان الگو بود. در کارهای گروهی شرکت می کرد. حتی اگر کاری به او محول نمی شد، خود را به آن کار می رساند. مثلاً ابتدا خودش به منطقه می رفت و منطقه را شناسایی و سپس گروه مربوط به شناسایی را به منطقه اعزام می کرد.
بیشتر کتاب های مذهبی، ورزشی و علمی مطالعه می کرد. به اتفاق برادرش در روستا کتابخانه ای دایر کرده بود. در مقابل بحران ها صبور بود، چون از بچگی مشقت زیادی کشیده بود. در رویارویی با مشکلات ناامید نمی شد. هرگز نمی گفت که نمی توانم مشکل را حل کنم. به خاطر اتکایی که به خدا داشت، بر مشکلات فایق می آمد. در نماز حالتی به او دست می داد که نشانه توجه او به نماز بود. از خوف خداوند در نماز گریه می کرد، به طوری که از حال طبیعی خارج می شد. در زمان فراغت از مبارزه با کفار بعثی مشغول عبادت می گردید. در زیر رگبار و خمپاره نماز شب می خواند و با معبود خود راز و نیاز می کرد. هم سنگرانش تعریف می کنند: «هر وقت از شب برمی خاستم می دیدم او عاشقانه مشغول عبادت بود. حتی هم سنگرانش را هم برای نماز شب بیدار می کرد.» حسین دهنوی با تعدادی از دوستانش صندوق قرض الحسنه تشکیل داد که هرکس مقداری پول گذاشته بود. او پول ها را به جوان ها می داد که ازدواج و یا کاری برای خود ایجاد کنند. در سپاه نیز همین کار را کرده بود و می گفت: «هرکس مشکل مالی دارد هرچه قدر پول می خواهد بردارد.» در اوقات بیکاری ( با توجه به این که مسئول آموزش سپاه بود ) جلساتی در مورد آموزش انواع سلاح و قرائت قرآن در مساجد برگزار می کرد. دستورات نظامی را مطالعه می نمود تا در کارش پیشرفت کند. شهید دهنوی بسیار خوشرو بود. همیشه لبخند بر لبانش بود. در آموزش با این که جدی عمل می کرد اما همیشه می خندید. اخلاق او بسیاری را جذب خودش کرده بود. علاقه ی خاصی به امام داشت. اگر حرفی از امام به میان می آمد، اشک از چشمانش جاری می شد. می گفت: «امام حق زیادی به گردن ما دارد.» او در سپاه مراسم مذهبی تشکیل می داد و مجالس سوگواری و عزاداری می گرفت و بسیجیان را به این مجالس می برد. کارهای سخت و پر مخاطره را انجام می داد. این طور نبود که کارهای آسان را انجام دهد و کارهای مشکل را به دیگران واگذار کند. حسین دهنوی در تاریخ 18/11/1360 در چزابه بر اثر سوختگی تمام بدن به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطهر شهید را پس از تشییع توسط مردم قدر شناس در بهشت فضل نیشابور به خاک سپرده شد. همسر شهید به نقل از همرزمان او می گوید: «در اطراف جنازه ی ایشان کشته های عراقی زیاد بود که معلوم بود به دست شهید دهنوی کشته شده بودند.» رمضانعلی دهنوی می گوید: «شهادت او بر روی افراد زیادی تاثیر گذاشت. بسیاری از جوانان به جبهه های حق علیه باطل شتافتند.» محمد رحیم آبادی ( دوست شهید ) می گوید: «بعد از شهادتش من خواب دیدم که به خانه ی ما آمده است و گفت: من جای بسیار خوبی دارم. در یک باغ بزرگ هستم.» وصیت نامه بسم الله الرحمن الرحیم اگرچه دنیا زیباست و دوست داشتنی و دنیا انسان را به طرف خودش می کشد، اما خانه ی پاداش الهی ( خانه آخرت ) خیلی از دنیا زیباتر است. از دنیا بالاتر و عالی تر است. مال دنیا را باید گذاشت و رفت، پس چرا انسان آن را در راه خدا انفاق نکند. این بدن انسان بالاخره می میرد، پس چرا در راه خدا با گلوله و ترکش خمپاره قطعه قطعه نشود. برادران و خواهران مسلمان، وحدتتان را حفظ کنید. همگی با جان و دل گوش به فرمان امام عزیزمان باشید. ای جوانان عزیز، جبهه ها را پر کنید. با حضور خودتان چنان بر دشمن حمله کنید که قدرت تفکر را از او بگیرید. با جان و مال به انقلاب کمک کنید. امام را تنها نگذارید. اگر امام را تنها بگذاریم دچار عذاب الهی خواهیم شد. همدیگر را به کارهای خوب دعوت کنید. همسر مهربانم، از این که در خانه نبودم و به تو و فرزندانم محبت زیادی نشان نداده ام، معذرت می خواهم. از تو می خواهم فرزندانم سمانه و فاطمه را فاطمه وار تربیت کنی و یک لحظه از یاد خدا غافل نشوی. از مادر و خواهر تقاضا دارم که برای من گریه نکنید که دشمنان شاد شوند. من به جایی رسیدم که سال ها آرزویش را داشتم.
شهید دهنوی در آئینه خاطرات * شهربانو خادم, همسر شهید: «در خانه نماز شب می خواند. هروقت او را می دیدم، در حال نماز شب بود او چراغ را روشن نمی کرد که بچه ها بیدار نشوند. گریه می کرد، با خدای خودش راز و نیاز می کرد. پیروزی اسلام و زیارت امام حسین (ع) را می خواست. او با افراد منحرف صحبت و آن ها را به راه راست هدایت می کرد. بسیاری از گروهک ها که در روستا باعث اغتشاش شده بودند، آن ها را طوری ساخت که به راه دین کشیده شدند.» «به فرزندانش بسیار علاقه داشت. آن ها را به رستگاری دعوت می کرد و می گفت: نماز را سروقت بخوانید و از خدا بترسید.» «کسی نمی توانست در سلام کردن به او سبقت بگیرد. همیشه اول او سلام می کرد، حتی زمانی که فرمانده بود.» «زمانی که می خواست به جبهه برود، صبح بچه ها خواب بودند. به من گفت: صورت بچه ها را بپوشان که چشمم به آن ها نیفتد. نمی خواهم به خاطر آن ها از رفتن به جبهه و ادای وظیفه منصرف شوم.»
* سید یحیی سلیمانی: «با تعداد شصت بسیجی به اهواز رفتیم و به خاطر شروع جنگ، مردم از شهر خارج می شدند. ما در شهر اهواز در مدرسه ای مستقر شدیم. شهید دهنوی گفت: از مدرسه بیرون بیایید و در شهر باشید تا مردم بدانند که تنها نیستند و برادران بسیجی و سپاهی در شهر مستقر هستند. او شعارها و آیه های قرآنی را به نیروها می گفت و آن ها بلند می خواندند که باعث آرامش مردم می شد.» «در هفت ، هشت کیلومتری سوسنگرد مستقر شدیم. دشمن تا نزدیک حمیدیه پیشروی کرده بود. ما حدود 120 فشنگ داشتیم. در فصل بارندگی بود باران می آمد و ما امکاناتی چون سنگر، پتو و غذا نداشتیم. فشنگ نیز کم داشتیم. برای گرفتن مهمات از این ارگان به آن ارگان می رفتیم و همه از دادن مهمات امتناع می کردند. تا این که مطلع شدیم، بنی صدر گفته به کسی مهمات ندهید. دشمن حمله ی خود را شروع کرد و آتش شدیدی بر سر ما می ریخت. شهید دهنوی به ما می گفت: اگر فشنگ نداریم. الله اکبر که داریم، امام زمان (عج) که داریم. آن ها از صدای الله اکبر ما می ترسند. با این کار رزمندگان روحیه گرفتند و با همان تعداد کم فشنگ، چند تانک را منهدم کردند که باعث خوشحالی شد.» «روزهای آزاد سازی بستان بود که ما و تعدادی از برادران سپاه نیشابور با سرپرستی سردار شوشتری در حاشیه ی پل مستقر شدیم. سلاح اکثر برادران ژ ـ سه بود. تعداد کمی از رزمندگان از اسلحه کلاش استفاده می کردند. شهید دهنوی معاونت گردان را برعهده داشت. هنگامی که به ما خبر دادند که دشمن عقب نشینی کرده من و فرمانده ی گردان و معاون گردان جهت شناسایی به داخل نیروهای عراقی نفوذ کردیم. زمانی که با برادران مشغول نماز خواندن بودیم، متوجه حضور عراقی ها در فاصله حدود 200 متری شدیم. پس از اتمام نماز وقتی که به اطراف نگاه کردیم، دیدیم که حدود 1000 متر پشت سرما عراقی ها مستقر شده اند. حسین دهنوی پیشنهاد داد به صورت دو تیم به عقب برگردیم. ما گفتیم حالا که ما را ندیده اند در اطراف پنهان شویم و از تاریکی شب استفاده کنیم و به عقب برگردیم. شهید گفت: چون احتمال دارد در تاریکی شب مسیر را گم کنیم، به صورت آتش عقب نشینی کنیم. پیشنهاد شهید را قبول کردیم و با این تکنیک به عقب برگشتیم. در کنار رودخانه تانک های زیادی توسط رزمندگان اسلام منهدم شده بود که ما از هر کدام از لاشه ی تانک ها قطعه ای باز کرده و یک قبضه اسلحه دوشیکا ساختیم. برادران گردان افتخار می کردند که خودشان این چنین اسلحه ی سنگینی ساخته اند. همان روز شهید دهنوی برای اصلاح موهای سرش نزد من آمد و بسیار شوخی می کرد که خبر دادند به تنگه چزابه حمله شده است و همه باید به جلو بروند. شهید دهنوی بلافاصله بلند شد و موهای سرش را فراموش کرد و به منطقه رفت.» «برای شناسایی منطقه، من شهید دهنوی و سردار شوشتری رفته بودیم. ما یک نیسان در اختیار داشتیم که یک روز در اختیار گردان ما بود و روز دیگر در اختیار گردان دیگر. هنگام برگشت از منطقه به پیرمردی برخورد کردیم که 70 ـ 80 ساله بود و چفیه ای به گردن بسته بود و کوزه ای آب به همراه داشت و به طرف خط مقدم می رفت. ماشین را متوقف کردیم و به او گفتیم: پدرجان، خط ناامن است، چرا تنها راه افتاده ای؟» گفت: هیچ کاری از دستم برنمی آید و برادران بسیجی هم وسیله ای ندارند که آب ببرند، بنابراین بهترین کار دانستم که برای برادران رزمنده آب ببرم. پیرمرد آنقدر چهره ی نورانی داشت که انسان از مشاهده ی او لذت می برد. هرچه اصرار کردیم که به عقب برگردید، قبول نکرد. وقتی این صحنه را دیدیم از ماشین پیاده شدیم و تا زمانی که پیرمرد را می دیدیم رو به کربلا نشستیم و گریه کردیم.» «در تاریخ 1/12/1363 و اواخر زمستان، شهید عابدی فرمانده گردان عبدالله بود که به دلایلی منطقه را ترک کرده بود. من به جای ایشان فرمانده شدم. ولی چون دهنوی به آن منطقه آشنایی داشتند، مسئولیت را به ایشان برگرداندم و در مدت کوتاهی یک دوره آموزش فشرده شنا و غواصی را گذراندیم. در حاشیه جاده ی بصره ـ بغداد از کنار رودخانه عبور می کردیم. روزها در داخل آب مستقر می شدیم و فقط برای تنفس به سطح آب می آمدیم و شب در تاریکی گردان را به سوی خط دشمن هدایت می کردیم. من و شهید عباس خواجه بچه ابتدا مسیر را چک کرده بودیم. تا حرکت آسان باشد. در فاصله پنج کیلومتری دشمن کمین کرده بود. می بایست با تاکتیک دشمن را دور می زدیم و در داخل نیزارهای پشت دشمن مستقر می شدیم. از تاریکی شب استفاده کردیم و ضربایت به دشمن وارد ساختیم. سکوت مرگباری در نیزار حکم فرما شده بود که ناگهان یک صدایی شنیدیم که می گفت: «تَعل! تَعل!» هنوز می خواستیم او را خفه کنیم که دشمن با دوشکا اطراف ما را به رگبار بست. چون محل دقیق ما را نمی دانست، شلیک های هوایی می زد که با این کار می خواست محل دقیق ما را شناسایی کند. یکی از برادران بلافاصله موتور قایق را روشن کرد که برگردد. ما او را متوقف کردیم، ولی با این کار تیربار دشمن اوج گرفت ولی باز هم نتوانستند محل ما را شناسایی کنند، با هواپیما می خواستند ما را شناسایی کنند که حالت بسیار عجیبی بود. شهید دهنوی و شهید عابدی می دانستند که اگر ما را شناسایی کنند همه قتل عام می شویم. با این همه مشکلات در ساعت ده شب قرار شد که شهید عابدی با گروه های غواصی خط شکن به داخل نیروهای عراقی نفوذ کنند و بقیه از جاده خندق به آن ها حمله کنیم. در جاده سیم های خاردار مانع از حرکت شدند. تیربار دشمن هم به شدت شلیک می کرد. هوا سرد بود. بچه ها از سرما در داخل آب می لرزیدند. چون مهمات کم داشتیم، قرار شد که از سنگرهای عراقی ها مهمات بیاوریم. یکی از برادران به نام خواجه بچه که می خواست از سنگر عراقی ها مهمات بیاورد شهید شد. هوا که روشن شد دیدم تعدادی دیگر از نیروها شهید شده اند. عباس دهنوی به سرش تیر خورده بود. شهید سید محمد حسینی، سنگر روی او خراب شده بود ولی با این حال ما به راه خودمان ادامه دادیم تا به هدفمان برسیم.»
* سید محمد حسینی: «در 22 بهمن سال 1360 عراق به بستان حمله کرد. شهید دهنوی وقتی که فهمید به بستان حمله شده است، خودش را پابرهنه، به منطقه رسانده بود.»
* قربانعلی دهنوی : «در پادگان باغرود نیشابور ( که مسئول آموزش بود ) هر شب نماز شب را می خواند. هیچ وقت نماز شبش ترک نشد به ما می گفت: از نماز شب یادتان نرود.»
* رمضانعلی دهنوی : «آخرین باری که می خواست به جبهه برود ( چون مسئول آموزش بود ) به او اجازه ی رفتن نمی دادند. بسیار اصرار کرد. می گفت: مگر من قابل نیستم. حتی سرش را محکم به دیوار زد تا این که مافوق او رضایت داد. وقتی که می خواست برود گفت: من دیگر برنمی گردم. این دفعه شهید می شوم. و همانطور هم شد.»
* نبات دهنوی ,خواهر شهید: «آخرین باری که تلفنی با او صحبت کردم. گفت: اگر من شهید شدم، ناراحت نباشید. به او گفتم: کی برمی گردید؟ گفت: بگو انشاءالله پیروز شوید. شب در خواب دیدم که او در وسط ماه است و من صلوات می فرستم و لااله الاالله و استغفرالله ربی و اتوب الیه می گویم. از خواب بیدار شدم، بعد از چند روز خبر شهادت او را آوردند.»
* برادر شهید : «روز قبل از شهادتش ( در تاریخ 17/11/1360 ) نامه ای برای من فرستاد. نامه پنج تا شش خط بیشتر نبود. در نامه نوشته بود: این دفعه می دانم که شهید می شوم. خدا را فراموش نکنید. خدا را ناظر بر اعمال خود بدانید. اگر جنازه ی مرا آوردند، گریه نکنید. مواظب باشید که ضد انقلاب خوشحال نشود. جبهه ها را پر کنید. گوش به فرمان امام بدهید. امام را تنها نگذارید.»
* حسین حسن آبادی: «شب قبل از شهادتش با رزمندگان بسیار شوخی می کرد. صبح که از خواب بیدار شد، گفت: دیشب شهید مسیح آبادی را در خواب دیدم که به من شلواری داد. من شهید می شوم. در عملیات بستان ( که سردار شوشتری فرمانده بود و او معاون اول گردان بود ) شهید شد.»
* محمدعلی دهنوی: «در تنگه ی چزابه عملیات بود. در سمت راست تنگه ی چزابه، تنگه ی نبعه بود. و تپه های اطراف آن به تپه های نبعه معروف بود. تعدادی از این ارتفاعات در دست دشمن بود که از آن جا به رزمندگان اسلام را زیر نظر گرفته بودند. و با سلاح های سبک و سنگین رزمندگان را به شهادت می رساندند. در روز وسایل نقلیه حرکت نداشتند، چون با تجهیزات کامل آن ها را منهدم می کردند. در منطقه نبعه چندین سنگر بود که نیروهای عراقی چندین نقطه را به عنوان سنگر کمین در نظر گرفته بودند که اگر سنگر اولی منهدم شود، سنگرهای بعدی باشند و با وجود آن ها بتوانند منطقه را زیر نظر بگیرند. شهید دهنوی تصمیم گرفت، سنگرهای آن ها را ( که باعث مشکلاتی برای نیروهای اسلام می شدند و منطقه را به تسلط خود گرفته بودند ) منهدم کند. به همین خاطر در تاریکی شب به شناسایی منطقه رفت. بعد از شناسایی برنامه ریزی کرد که چه طور سنگرها را از بین ببرد. سنگر کمین را ابتدا منهدم کردند، شهید دهنوی به داخل سنگر رفت و آن جا را پاکسازی نمود. در فاصله ی 50 یا 100 متری سنگرهای دیگر را ( اگرچه نیروهای خودی در آن جا بودند ) منهدم می کردند. سنگر دوم نیز به تصرف ما درآمد. سنگر سوم با توجه به پاتکی که دشمن می زد، فتح آن مشکل بود. شهید دهنوی پیش قدم شد که آن جا را تخریب کند. او سینه خیز به طرف سنگر دشمن حرکت کرد که عراقی ها متوجه او شدند و او را مجروح کردند. نارنجکی همراه شهید بود که به طرف سنگر عراقی ها پرت کرد و آن ها را به هلاکت رساند. با مشکلات زیادی خودش را به داخل سنگر رساند و آن جا را فتح نمود. وقتی وارد سنگر شد تا وقتی که نیروهای خودی به سنگر رسیدند، دشمن به آن جا خمپاره زد و شهید دهنوی که داخل سنگر بود به شهادت رسید. تپه های آن جا را به خاطر شجاعت شهید دهنوی و همکارانش به نام آن ها نام گذاری کردند.» «هر وقت تصمیم می گرفتم که زودتر از او سلام کنم، نتوانستم. در سلام کردن همیشه جلو بود.»